زیر باران سنگ سنگدلان چه بلایی سر سرت آمد
لحظه سر بردنت بابا، با خودم گفتم آخرت آمد
زیر خنجر به گوش خسته من سوز آواز حنجرت آمد
یاد داری ز ناقه افتادم، خصم پست ستمگرش آورد
تازانه به دست با چکمه بهر آزار دخترت آمد
کس نداند چه ها در آنشب، بریاس پاک و مطهرت آمد
قافله رفته بود و من تنها مانده بودم که مادرت آمد
یاد داری شبی میانه راه دختر تو برابرت آمد
دست آورد و بر لبت نرسید ، ولی از روی نی سرت آمد
جان من با لبم پدر دیگر روی لبهای پر پرت آمد
بابا، زخانه ها همه بوی طعام بشنیدم
ولی به جان عزیزت گرسنه خوابیدم...
