تبليغاتX
مینویسم یادم بمونه...

زیر باران سنگ سنگدلان چه بلایی سر سرت آمد
لحظه سر بردنت بابا، با خودم گفتم آخرت آمد
زیر خنجر به گوش خسته من سوز آواز حنجرت آمد
یاد داری ز ناقه افتادم، خصم پست ستمگرش آورد
تازانه به دست با چکمه بهر آزار دخترت آمد
کس نداند چه ها در آنشب، بریاس پاک و مطهرت آمد
قافله رفته بود و من تنها مانده بودم که مادرت آمد
یاد داری شبی میانه راه دختر تو برابرت آمد
دست آورد و بر لبت نرسید ، ولی از روی نی سرت آمد
جان من با لبم پدر دیگر روی لبهای پر پرت آمد
بابا، زخانه ها همه بوی طعام بشنیدم
ولی به جان عزیزت گرسنه خوابیدم...

+ تاريخ جمعه چهارم دی 1388ساعت 18:26 نويسنده Anybody